محمد بن حسين رازي

30

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

برگير كه او را به شرق و غرب و مواليد انبيا بگردانيدند ، و اين ساعت نزد پدر خود آدم بود . آدم عليه السلام او را با خود گرفت و بوسه بر ميان دو ابروى وى داد و گفت بشارت باد ترا كه سيد اولاد منى آن اول و آخر و او را به من داد و برفت . و چون مىرفت التفات با پس مىكرد و مىگفت بشارت باد ترا با عز دنيا و شرف آخرت ، دست در عروهء وثقى زدى ، هر كه به مقالت تو گويد و گواهى دهد بشهادت تو روز قيامت او را حشر كنند زيرا لواى تو و در زمرهء تو باشد . و بعد از آن كس نديدم . عبد المطلب گفت : آن شب در كعبه بودم ، چون شب به نيمه رسيد خانهء كعبه ديدم كه ميل مىكرد به جانب چهارگانه و سجده كرد در مقام ابراهيم عليه - السلام پس راست بايستاد ، تكبير ازو مىشنيدم . ندا ميكرد : « اللّه اكبر اللّه اكبر ، رب محمد المصطفى . » اين ساعت مرا پاك كرد خداى از نجاست مشركان و پليدى جاهليت پس بتان خود مىنشاندند چنان كه گاو و هبل بت اعظم را ديدم در حجر به رو افتاده . و ندا شنيدم كه مىگفت آمنه را وضع حمل بود . « محمد » به وجود آمد و سحائب رحمت ازو منكشف شد . اينك طشت فردوس فرو فرستادند تا او را در آن بشويند . عبد المطلب گفت خانه و حال او و حال بتان ديدم ، و ايشان ديدم عقل و هوش از من برفت . نميدانستم كه چه گويم دستها بر چشمها مىماليدم و مىگفتم من در خوابم يا بيدارم . پس به بطحاء مكه رفتم ، از باب بنى شيبه بيرون شدم نظر به صفا كردم دراز مىشد ، و مروه مىلرزيد ، و از هر جانبى آواز مىآمد : اى سيد قريش چه بوده است ترا كه ترسناكى كسى ترا مىطلبد ؟ جواب نمىتوانستم داد ، همت آن بود كه به منزل آمنه شوم تا محمد را بينم . عبد المطلب گفت مرغان زمين نزد حجرهء آمنه جمع آمده بودند و كوههاى مكه نظر به دو مىكردند و ابرى سفيد برابر حجرهء وى ايستاده بود . چون آن بديدم گويا از وجود بيرون رفتم نتوانستم كه سخن گويم دستها بر چشمها مىماليدم من